![]() |
![]() |
|
| نوشتن گاهی تنها نماد بودنم است ... |
|
چگونه یك حدیث، اینشتین را شگفتزده كرد؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
برداشت اول: امروز سوار اتوبوس بی آر تی شدم. رانندش یه خانوم جوان با یه عینک آفتابی خوش تیپ بود. همه آقایونی که سوار میشدند سلام میکردند. اما من سلام نکردم، فقط خندیدم. چه بی ادبم!!
برداشت دوم: ولاگ شده مثل گوشی ان ۹۵. مهم نیست چقدر پول میدی یا بلدی باهاش کار کنی یا نه ویا برات چه استفاده ای داره و چی توش میریزی، مهم اینه که کلاس داره!!!
برداشت سوم: انگار فلسفه ماه رمضون عوض شده!! شایدم با احکام ثانویه دچار تغییر شده. نمی دونم، آخه همه دنبال یه مخفیگاه میگردن واسه خوردن. انگار گفتن یکماه خوردن در مکانهای عمومی ممنوع است!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
طنز همشهری عصر
![]() لابد خودتان در جريان هستيد، چند وقتي است كه وزارت كشور با شهرداري چپ
افتاده و براي ارائه خدمات بهتر به پايتخت، شوراي شهر را همچين بفهمي
نفهمي يه كوچولو اذيت ميكند. در اين باره برخي كارشناسان كه هنگام ابراز نظر در خلأ سير نميكنند بر اين باورند كه مشكل اصلي، شهردار تهران است. بديهي است اگر قاليباف در مديريت شهر تهران چهره موفقي از خود ارائه بدهد، اين خيلي خطرناك است، لذا اگر ما هم جاي وزارت كشور بوديم به شهرداري اتوبوس نميداديم، تاكسي نميداديم، سيمان نميداديم، مجوز توسعه مترو نميداديم، اجازه قيمتگذاري روي آرم طرح ترافيك نميداديم و ... و بعد براي اينكه احيانا شهروندان تهراني متوجه ماجرا نشوند ماجرا را اينطور تحليل ميكرديم كه دادن امكانات به تهران باعث افزايش مهاجرت به پايتخت ميشود و اين مخل آسايش تهرانيهاست. جلالخالق! حالا من يك توصيه برادرانه دارم، راستش در دعواي وزارت كشور با شهرداري، اين وسط ما تهرانيها بيچاره شديم ؛ لذا بهتر است براي فلج كردن شهرداري به جاي اقداماتي كه به منظور جلوگيري از مهاجرت به تهران صورت ميگيرد و خيلي هم پردردسر است، با يك گلوله برويد در مخ قاليباف. حكما با كشته شدن شهردار تهران، صورت مسئله كمپلت پاك ميشود، نگراني وزارت كشور هم بابت مهاجرت به تهران به طريق اولي برطرف ميشود. حالا شما فكر كنيد اگر قاليباف كشته شود، بازتابش چقدر خواندني خواهد شد. بخوانيد: مهدي كروبي: كشتن شهردار تهران را هم بيندازيد گردن اعتماد ملي اما به مقدسات ربط ندهيد. محمدخاتمي: ضاربين قاليباف پيام دوم خرداد را نگرفتهاند. اون يكي خاتمي: درباره ترور قاليباف با سفير آلمان مذاكره خواهيم كرد. دكتر الهام: ترور شهردار تهران دروغ 13روزنامههاست. سخنگوي بعدي دولت: سوء قصد به قاليباف تقصير مجلس، خونريزي ايشان از ناحيه سينه و گردن زير سر شوراي شهر، دير رسيدنشان به بيمارستان تقصير مجمع تشخيص و گراني هزينه درمان وي زير سر دانش جعفري است. بهزاد نبوي: راه حل مشكل وزارت كشور با شهرداري، برقراري رابطه با آمريكاست. معاون سياسي وزارت كشور: ترور قاليباف را رسانهها به جامعه تحميل كردند. عضو شوراي مركزي كارگزاران: در جلسه جبهه دوم خرداد راجع به ترور حجاريان و قاليباف صحبت شد اما درباره كروبي حرفي به ميان نيامد. مدير عامل توانير: به خاطر صرفهجويي در مصرف برق، بهتر است ترورها از شب به روز منتقل شود. رحيم مشايي: براي سهولت در مراسم بزرگداشت احتمالي شهردار تهران، سهميه بنزين در نظر گرفته ميشود. فاطمه آجرلو: ضارب قاليباف را به جا نميآورم. علي زاكاني: سوء قصد به قاليباف به خاطر سوء مديريت دانشگاه آزاد است. مديرعامل يك كارخانه دولتي: چرا ميگوييد ترور، نگرانكننده است؟ وزير نفت: ترور قاليباف، قيمت نفت را به رقم غيرقابل پيشبيني افزايش ميدهد. رايس: شهردار تهران بايد در خاك روسيه مورد سوء قصد قرار ميگرفت. سخنگوي كاخ سفيد: ترور قاليباف كار القاعده است. فاطمه رجبي: اين ترور در اصل شليك به فرهنگ رضاخاني بود. محسن كديور: كجاي اسلام آمده كه شهردار تهران نبايد ترور شود؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
لینکهای جالبی از بازدید پست قبل به دستم رسید. از سایتهای مختلفی که ثبت نام ازدواج موقت میکردند تا احکام شرعی آن. جالبه که اکثرا بصورت خصوصی پیام میذاشتن که اسمشون یا ایمیلشون برای عموم قابل دسترس نباشه. و این پست از بی سابقه ترین پستهای من بود چون در یک روز 400 بازدید و 70 نظر به همراه داشت. اما در لابه لای این لینکها نوشته های یک سایت افکارم را مشوش کرد. عین مطلب را قرار می دهم تا شما نیز از مطالعه ی آن بی نصیب نباشید گرچه روزانه ما با هزاران مورد از این گونه مسائل سهواً عبور میکنیم و بی توجه و یا با توجه به راه خود ادامه می دهیم!! چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را میگویم. پسر ١٢ سالهای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت. غالباً این منم که بدنبال خبر و ماجرا میروم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.» راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم! امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند.. امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟ بعد به قول امین با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر کوچکتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید. چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم کلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود که برای پیدا کردن کار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی کشه.با اینکه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو کردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای کیفش یه دسته اسکناس دیدم! با اینحال یکهو شرم کرده.از اینکه درباره مامان خوبم چنین فکر بدی کرده ام، خجالت کشیدم.گفتم شاید توی تاکسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض کرده باشد! اما یکهو از داخل حمام،صدای ترکیدن یک چیز وحشتناک بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...» دو جوان که در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف کرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند که از یک «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندکی کمک و امیدبخشی از این کار پرهیز دهند. امین از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر کوچکش نمی بیند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود. چند بار؟ چند بار کبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،کافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، کافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین کلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می کند که آیا می تواند اعضای بدنش را تک به تک پیش فروش کند؟ و آیا می تواند به کسی اطمینان کند که امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تک به تک به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟ شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی که کشش درک انجام چنین کاری را از یک پسربچه نداشتم تا آنکه از نزدیک دیدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید. از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فکری کنم.شاید راهی باشد.از وقتی که با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول کنم و «وکیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق کرده. «وکیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از ترکیبهای تازه و کلمات بدیع و زیباست. در شروع،سئوالم این بود که امین ١٢ ساله کی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او ترکید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و کار این پسر را، یک فداکاری «پیامبرانه» می دانم که پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
دیروز یک آفلاین داشتم که وقتی به دنبال آدرس لینک رفتم با سایت گوهردشت روبرو شدم. سایت گوهردشت طرحی شبیه سایت کلوب است اما در حد بسیار ابتدایی. نکته بسیار جالب و مورد توجه این سایت تخصصی بودن سایت در زمینه ازدواج موقت وداعم بدون اجازه همسر و به تعداد دلخواه به همراه مشاوره روانشناسی است. این سایت بوسیله نرم افزار طراحی شده در آن و با توجه به خصوصیات شخصی افراد زوج مورد نظر را شناسایی و به شخص بوسیله ایمیل اعلام می کند. نکته بسیار جالبتر اینکه هر کاربر در صورت پرداخت 10000 تومان کاربر ویژه شده و میتواند از لیست کسانی که آماده ازدواج موقتند (خانم ها!!) بازدید کند. این سایت دارای ثبت، آدرس و اجازه ی فعالیت قانونیست! فکر می کنم این سایت در حمایت از لایحه حمایت از خانواده ایجاد شده تا مهر تاییدی بر عملکرد مجلس نهم در آستانه آغاز بکار آن باشد. بد نیست شماهم سری به این سایت بزنید!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
ساعت 16:45 دقیقه جمعه اول شهریور ماه 87 . کنار همه ی اعضای خانواده بی صبرانه منتظر فینال مسابقات تکواندو المپیک بودیم. بعد از ناکامی شدیدالوصفی که کاروان ورزشی ایران داشت این آخرین امید برای همه ی مردم بود. یک ورزشکار از نوع سیاسی، از جنس اصلاح طلب و ازمدل پهلوانان! هادی ساعی. 10 دقیقه ی نفس گیر! وقتی 2 دقیقه ی سوم تمام شد و هادی ساعی پشتک قهرمانی را زد نمیدونم چرا اشک در چشمانم حلقه زد.انگار من طلا گرفته بودم. مادرم را دیدم که سرش را به آسمان باند کرد و یک چیزی زمزمه کرد. احتمالا داشت شکر گذاری میکرد. بله او قهرمان شد اما یک قهرمان و یا بهتر یک پهلوان جاودانی و از آنجایی که همه پهلوانان همیشه غریب و مظلوم بودند او نیز به نیز در این ویژگی با آنهاشریک شد. اگر رضازاده بود شاید همه حتی تک تک نمایندگان مجلس هم پیام تبریک می دادند اما فقط ضرقامی پیام داد و خاتمی. برای ساعی شادی دل مردم مهم است نه شادی مسئولین و تبریک آنها!! او دستمزد خود را از مردم 2 سال پیش گرفته بود! اما . . . پهلوان ، قهرمانیت مبارک ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط وحید ایمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| کلامی از نویسنده |
وحید ایمانی متولد 28 آبان ماه 1361 ،جنوب تهران، |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اعتقادي فرهنگي دانشجويي خاطرات اجتماعی |
| نویسندگان |
|
وحید ایمانی وحید ایمانی |
|
RSS
|